وای وای که امروز عجب روز مزخرفی بود!

از دور و بر ساعت ۳ بعد از ظهر تا ۶ و ۷ چنان دلشوره‌ای داشتم که نگم براتون

از استرس دست و پام یخ کرده بود

اخر سر مامانم حواسش نبود یه بشقاب شکست، تازه اون موقع انگار آروم شدم…

اصلا حتی نمیدونم دلیلش چی بود و از کجا اومد این حال بد

ازونور امتحان اندیشه۱ رو دادیم با بچه‌ها

چند روز پیشم وصایای امام بود

نه به ترم پیش که هیچ معارفی نداشتم، نه به این ترم که همرو باهم داشتم :/

قسمت خوب و بامزه‌اش یکی خبر گرفتن از یه سری از بچه‌ها بود، یکیم تلفنی اذیت کردن یکی از دوستان😂

خلاصه که وضعیت جالبی نیست

نوبت عملمم انداختم ۲۱ ام

ایشالا که فرداش عمو بیاد حمله کنه، خونه‌نشین شن همه، نگرانیمم بابت انتخاب واحد از بین بره😂