نصف دوران دانشجوییم وسط جنگ و درگیری گذشت…

و قبلشم یه بیماری بزرگ که واکسنش رو وارد کشور نمی‌کردن :)

نمیدونم ژن نفرین شده‌ی دهه شصتیاست؟ یا شانسی که وقتی داشتن پخشش میکردن، ما تو صف دل و جرئت بودیم و گیرمون نیومد.

دارم میسوزم تو آتیشِ بی‌خبری از دوستام.

و چاره‌ای نیست جز تحمل، تحمل و تحمل…

کاش زودتر گورتونو گم کنید و برید.

الحق که ایرج میرزا قشنگ گفته:

خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند

هر چیز در این خانه بی برگ و نوا بود.


گفتند چنینیم و چنانیم دریغا،

اینها همه لالایی خواباندن ما بود!


ای کاش در دیزی ما باز نمی ماند

یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود!