۲۱ دی ۱۴۰۴
نصف دوران دانشجوییم وسط جنگ و درگیری گذشت…
و قبلشم یه بیماری بزرگ که واکسنش رو وارد کشور نمیکردن :)
نمیدونم ژن نفرین شدهی دهه شصتیاست؟ یا شانسی که وقتی داشتن پخشش میکردن، ما تو صف دل و جرئت بودیم و گیرمون نیومد.
دارم میسوزم تو آتیشِ بیخبری از دوستام.
و چارهای نیست جز تحمل، تحمل و تحمل…
کاش زودتر گورتونو گم کنید و برید.
الحق که ایرج میرزا قشنگ گفته:
خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند
هر چیز در این خانه بی برگ و نوا بود.
گفتند چنینیم و چنانیم دریغا،
اینها همه لالایی خواباندن ما بود!
ای کاش در دیزی ما باز نمی ماند
یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود!
سلاااام
تو نسترن خودمونی؟ از روی آیدیت حدس زدم و احتمالاً اگه خودت باشه از روی آیدی وبلاگم منو بشناسی. 🥲
منم همینطور فقط تونستم پیام هیوا رو ببینم و ریاکشنهای قلب به پیامش. پیامای خودم فکر کنم نرفته. :(
امیدوارم حال همه خوب باشه. این بیخبری خیلی اذیت کننده ست چون تو شهر کوچیکی مثل اینجا وضعیت اصلاً خوب نیست. هر شب صدای تیراندازی میاد و خبرایی که از بچههای کشیک میشنویم اصلاً جالب نیست.
اگه از اغتشاشگرای تروریستن که تو گونی ان :)
اگه از مردم و طرفدار جمهوری اسلامی ان امن وامان تو خونه شونن چون سپاه و بسیج عزیز داره مثل ۴۰۱ از جون خودش مایه میذاره که ما در امنیت باشیم
نگران نباش، مثل ۴۰۱ اغتشاشگرای تروریست گورشون و گممیکنن، اسرائیل و بمبای آمریکاییش حریف ما نشدن، اینا که چارتا شل تنبون خیسو هستن :)))