استرس و دلشوره داره من رو میخوره…
نمیدونم یهو چم شد خدایا 😭
۵ دقیقه به تلگرام وصل شدم و قطع شدم باز
ای مرگ بگیرید مرگگگگگ
وای وای که امروز عجب روز مزخرفی بود!
از دور و بر ساعت ۳ بعد از ظهر تا ۶ و ۷ چنان دلشورهای داشتم که نگم براتون
از استرس دست و پام یخ کرده بود
اخر سر مامانم حواسش نبود یه بشقاب شکست، تازه اون موقع انگار آروم شدم…
اصلا حتی نمیدونم دلیلش چی بود و از کجا اومد این حال بد
ازونور امتحان اندیشه۱ رو دادیم با بچهها
چند روز پیشم وصایای امام بود
نه به ترم پیش که هیچ معارفی نداشتم، نه به این ترم که همرو باهم داشتم :/
قسمت خوب و بامزهاش یکی خبر گرفتن از یه سری از بچهها بود، یکیم تلفنی اذیت کردن یکی از دوستان😂
خلاصه که وضعیت جالبی نیست
نوبت عملمم انداختم ۲۱ ام
ایشالا که فرداش عمو بیاد حمله کنه، خونهنشین شن همه، نگرانیمم بابت انتخاب واحد از بین بره😂
تعداد آدمایی که باهاشون در حالت عادی ارتباط دارم و الان نه، انقدر زیادن که اگه بخوام به تک تکشون زنگ بزنم دو هفته طول میکشه.
بعد الان دارم روانی میشم قشنگ.
از یه سریا خبر دارم، یه سریا رو بیخبرم
یه سریا رو از دوستای مشترک احوالشونو پرسیدم
وای که دارم روانی میشم روانییییی
رفتم سایت مدرسه راهنماییم که واقعااا دوستش داشتم و کلی رفیق خوب ازش دارم رو نگاه کردم.
کللللل اون کادر دوست داشتنی عوض شدن :):
فقط 4، 5 تا از معلما موندن هنوز...
دلم عجیب و غریب گرفت.
یه چیزی حدود 9 فاکینگ سال از روزی که اونجا قبول شدم میگذره...
چه زود بزرگ شدما!
نمیدونم چرا وقتی مرور خاطرات انقدر حالمو میگیره، بازم مشتاقانه انجامش میدم):
+هموطن خوشحال شو! sms رو خدا آزاد کرد.
ایشالا آزادی تلگرام عزیزم3>
متاسفانه یا خوشبختانه
این دوران و قطعی کامل اینترنت باعث تماسهای تلفنی دائم و طولانی و گروهی و هر روزه با دوستام شده
و خب
بیشترین چیزی که دلم براش تنگ میشه بعدا، همین قضیهست.
علیرغم حرفی نداشتن و بیکار بودنمون و نگرانی واسه بقیه، خوش میگذره ولی
بعدا واسه نوههام تعریف میکنم که تو چه وضعیتهایی، ارتباطمون قطع نشد و چقدر قدر دوستیامونو دونستیم…
وقتایی هم که تو کال نیستیم، میشینم سریال میبینم.
باز از هیچی بهتره، هوم؟
بعد وای یه چیز دیگه
اون اولش که تلفنا هم قطع بود همش، یه وبلاگ جدید زدم و تو کامنتاش، فقط با همون اکیپ دوستام حرف میزنم :))))))
واقعا محدودیت چه کارایی که با آدم نمیکنه!
به جز یکی دوتاشون تا قبل از این ماجرا، بقیه حتی نمیدونستن وبلاگ چیه :))))
تازه وبلاگ خودمم پیدا کردن و خوندن 🦦
کلی خندیدیما
اینقدر اینجا کم اومدم جدیدا که صاحب نصف وبلاگایی که فالو دارم رو یادم رفته.
دارم روانی میشم از بینتی و تو خونه موندن.
نصف دوران دانشجوییم وسط جنگ و درگیری گذشت…
و قبلشم یه بیماری بزرگ که واکسنش رو وارد کشور نمیکردن :)
نمیدونم ژن نفرین شدهی دهه شصتیاست؟ یا شانسی که وقتی داشتن پخشش میکردن، ما تو صف دل و جرئت بودیم و گیرمون نیومد.
دارم میسوزم تو آتیشِ بیخبری از دوستام.
و چارهای نیست جز تحمل، تحمل و تحمل…
کاش زودتر گورتونو گم کنید و برید.
الحق که ایرج میرزا قشنگ گفته:
خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند
هر چیز در این خانه بی برگ و نوا بود.
گفتند چنینیم و چنانیم دریغا،
اینها همه لالایی خواباندن ما بود!
ای کاش در دیزی ما باز نمی ماند
یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود!
امروز به مامان گفتم خوش به حالت، زیادی به مردها امیدواری.
من به نقطهای رسیدم که دیگه وفاداری هیچ مردی رو نمیتونم باور کنم، حتی عاشقترینها رو.
دلم برای دنیای اینجا و صفا و صمیمیتش تنگ شده.
بیرونِ وبلاگ همهچیز زیادی بزرگونهست و من؟
هنوز زیادی کوچیکم واسه این همه داستان :)
دلم پستای چالشی، وبلاگ شلوغ، دوستای زیاد و آدمای امن میخواد.
نمیدونم.
شایدم چیزای دیگهای میخوام که به زبون نمیارمشون. =)
+پسفردا اولین روز ترم هفته، کِی اینقدر بزرگ شدم رو نمیدونم!
ولی تغییر چقدر خوبه!
تغییر ظاهری
تغییر رفتاری
تغییر ارتباطای زندگیش
تغییر عادتا
تغییر نحوه برخورد با هر مسئله
از تغییر خوشم میاد
خصوصا تغییرات مثبتی که آدمها برات خوشحال نمیشن بابتشون!
تغییرات درست و حسابی که فقط آدم حسابیهای زندگیت رو خوشحال میکنه(:
دلم میخواد بعد مدتها بنویسم!
از حال نسبتا خوبی که دارم
از اتفاقاتی که جدیدا افتاده و یه لبخند کوچولو آورده گوشه کنار لبم :)
از دوستایی که تازگیا دیدم و کنارشون دوباره حس کردم زندهام!
میدونی؟ حرف زیاده واسه گفتن
نمیدونم چقدر دیگه قراره تو یه وضعیت بلاتکلیف با آرامش قبل طوفان بمونیم
نمیدونم چقدر دیگه قراره زنده بمونیم و پست بنویسیم و شرح حال بدیم :)
حتی نمیدونم این نوشتهها قراره تا چند سال دیگه بمونن و بهشون دسترسی داریم
اما میدونم که تو این لحظه هیچی نمیخوام بجز بودن و موندن کنار عزیزای قلبم.
هیچی بجز حداقل یک بار بغل دوستایی که همیشه ازم دور بودن و دور موندن و معلوم نیست کی میتونم اونطور که دلم میخواد بچلونمشون و فشارشون بدم. :)
وبلاگ نویسی روی زندگی حقیقی من تاثیرات خیلی بزرگ و زیادی داشت و داره و احتمالا هیچوقت هم قرار نیست آثارش پاک بشه.
از ورود به این دنیا ابداً پشیمون نیستم، اما از یک سری کارهای گذشته چرا!
نمیدونم واقعا میشه یچیزایی رو دوباره شروع کرد یا نه، اما بسم اللهاش رو گفتم :)
دلم میخواد ببینم زمان قراره چه بلاهایی سرم بیاره :)))))
تا اینجاش که درست حسابی تلاش کرده تا بزرگ و عاقل بشم!
اگه هنوزم میخونید منو، دیگه واقعنی بوس بهتون :))
چون بعد این خرابی اخیر، بیانیها از قبل هم کمتر شدن….
نمیدونم چجوری بگم ولی خیلی خوشحالم که دوباره اینجا زنده شد :)))
مخصوصا که بخش آمارهاش هم برگشته و امیدوار شدم نسبت به غیرفعال نشدنش :)))
این مدت خیلی اتفاقا افتاد
خیلی حرفا دارم و داشتم که بزنم
میام سر فرصت میگم خدمتتون :)
فعلا گفتم یه سلامی بگم و برمممم🫵🏼
گویا این نفرین ول کنِ من نیست که نیست😂
هعییی
+از ارتباطم با این میترسم.
بهتر بگم، از آدمایی که میان میان میان، یهو یه جا یچیز بهشون برمیخوره دیگه نمیان میترسم.
آدمهایی که… ولش کن!
ولی خب
در عین حال دوستداشتنی، مهربون و شیطونه.
باید در مورد این قضیه باهاش حتما حرف بزنم، روانم خستهتر از اونیه که همچین اتفاقی رو دوباره بخواد تجربه کنه.
نیومده داره جای خیلیا رو میگیره، بهش رو نمیدم ولی نمیدونم، شاید بتونه جا باز کنه تو دلم.
هنوز خیلی زوده واسه تصمیمگیری، خیلی خیلی زود.
ولی دلبریاش و زبون درازش مدنظرمه.
میانترمامونو کردن مثل پایانترم.
بساط مراقب و کارت ورود به جلسه و فلان.
تقلب هم که از بیخ کلا کنکله.
نمرات هم یک راست تو سایت ثبت میشه و دیگه دست خود استاد نمیمونه که نمره کلاسی و فلان بهش اضافه بشه.
بعد حالا یه سریا بگن دانشگاه آزاد آسون میگیره.
آره بابا آسونه، فقط انقدر دانشکده بیپوله که راه هرگونه ارفاق و تقلبیو بستن رو دانشجو که زرت و زورت بیفته.
بعد کل امتحانا از ۶ تا ۱۱ اردیبهشته.
اصلا یه چیز کثافتیه که نگم.
منم امروز برنامهریزی تولید دارم، یکشنبه کنترل کیفیت آماری، دوشنبه مهندسی فاکتورهای انسانی + تجزیه تحلیل و تصمیمگیری، چهارشنبه برنامهریزی نگهداری و تعمیرات، پنجشنبه هم برنامهریزی و کنترل موجودی۲.
به معنی واقعی کلمه دهنمون سرویسه.
بعد جالبیش اونجاست که سنگینی قضیه اندازهی ترمه، نه میانترم!
خلاصه که حالمبد، خدا به روز دشمنمم نیاره این شرایط را.
همهچی بعد تو شده شروع
بری تو کلهام نمیره فرو
....
دلم تنگ شده واسه اینجا نوشتن…
برمیگردم!