دارم روانی میشم کم کم

+ ۱۴۰۴/۱۱/۲ | ۰۰:۵۶ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

۵ دقیقه به تلگرام وصل شدم و قطع شدم باز

ای مرگ بگیرید مرگگگگگ

از امروز و آنچه گذشت!

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۹ | ۲۲:۵۶ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

وای وای که امروز عجب روز مزخرفی بود!

از دور و بر ساعت ۳ بعد از ظهر تا ۶ و ۷ چنان دلشوره‌ای داشتم که نگم براتون

از استرس دست و پام یخ کرده بود

اخر سر مامانم حواسش نبود یه بشقاب شکست، تازه اون موقع انگار آروم شدم…

اصلا حتی نمیدونم دلیلش چی بود و از کجا اومد این حال بد

ازونور امتحان اندیشه۱ رو دادیم با بچه‌ها

چند روز پیشم وصایای امام بود

نه به ترم پیش که هیچ معارفی نداشتم، نه به این ترم که همرو باهم داشتم :/

قسمت خوب و بامزه‌اش یکی خبر گرفتن از یه سری از بچه‌ها بود، یکیم تلفنی اذیت کردن یکی از دوستان😂

خلاصه که وضعیت جالبی نیست

نوبت عملمم انداختم ۲۱ ام

ایشالا که فرداش عمو بیاد حمله کنه، خونه‌نشین شن همه، نگرانیمم بابت انتخاب واحد از بین بره😂


پاتو از رو سیم بردار بی‌پدر

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۸ | ۲۳:۲۹ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

تعداد آدمایی که باهاشون در حالت عادی ارتباط دارم و الان نه، انقدر زیادن که اگه بخوام به تک تکشون زنگ بزنم دو هفته طول میکشه.

بعد الان دارم روانی میشم قشنگ.

از یه سریا خبر دارم، یه سریا رو بی‌خبرم

یه سریا رو از دوستای مشترک احوالشونو پرسیدم

وای که دارم روانی میشم روانییییی

به ابالفضل عنوان ندارم، ولم کن!

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۸ | ۰۱:۵۳ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

رفتم سایت مدرسه راهنماییم که واقعااا دوستش داشتم و کلی رفیق خوب ازش دارم رو نگاه کردم.

کللللل اون کادر دوست داشتنی عوض شدن :):

فقط 4، 5 تا از معلما موندن هنوز...

دلم عجیب و غریب گرفت.

یه چیزی حدود 9 فاکینگ سال از روزی که اونجا قبول شدم میگذره...

چه زود بزرگ شدما!

نمیدونم چرا وقتی مرور خاطرات انقدر حالمو میگیره، بازم مشتاقانه انجامش میدم):


+هموطن خوشحال شو! sms رو خدا آزاد کرد.

ایشالا آزادی تلگرام عزیزم3>

نمیدونم والا، حافظ میگه

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۷ | ۰۲:۴۷ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بی‌قرار من باشی 
چراغ دیده شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی 
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی 
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او
اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی 
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید نگار من باشی 
شبی به کلبه احزان عاشقان آیی
دمی انیس دل سوکوار من باشی 
شود غزاله خورشید صید لاغر من
گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی 
سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی 
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
به جای اشک روان در کنار من باشی 
من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشی

با اینا شبای بی‌نتی رو سر می‌کنم…

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۵ | ۰۰:۲۰ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

متاسفانه یا خوشبختانه

این دوران و قطعی کامل اینترنت باعث تماس‌های تلفنی دائم و طولانی و گروهی و هر روزه‌ با دوستام شده

و خب

بیشترین چیزی که دلم براش تنگ میشه بعدا، همین قضیه‌ست.

علی‌رغم حرفی نداشتن و بیکار بودنمون و نگرانی واسه بقیه، خوش میگذره ولی

بعدا واسه نوه‌هام تعریف میکنم که تو چه وضعیت‌هایی، ارتباطمون قطع نشد و چقدر قدر دوستیامونو دونستیم…

وقتایی هم که تو کال نیستیم، میشینم سریال میبینم.

باز از هیچی بهتره، هوم؟

بعد وای یه چیز دیگه

اون اولش که تلفنا هم قطع بود همش، یه وبلاگ جدید زدم و تو کامنتاش، فقط با همون اکیپ دوستام حرف میزنم :))))))

واقعا محدودیت چه کارایی که با آدم نمیکنه!

به جز یکی دوتاشون تا قبل از این ماجرا، بقیه حتی نمیدونستن وبلاگ چیه :))))

تازه وبلاگ خودمم پیدا کردن و خوندن 🦦

کلی خندیدیما

تموم شید پدسگا

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۳ | ۰۰:۰۴ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

اینقدر اینجا کم اومدم جدیدا که صاحب نصف وبلاگایی که فالو دارم رو یادم رفته.

دارم روانی میشم از بی‌نتی و تو خونه موندن.

۲۱ دی ۱۴۰۴

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۱ | ۱۹:۵۰ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

نصف دوران دانشجوییم وسط جنگ و درگیری گذشت…

و قبلشم یه بیماری بزرگ که واکسنش رو وارد کشور نمی‌کردن :)

نمیدونم ژن نفرین شده‌ی دهه شصتیاست؟ یا شانسی که وقتی داشتن پخشش میکردن، ما تو صف دل و جرئت بودیم و گیرمون نیومد.

دارم میسوزم تو آتیشِ بی‌خبری از دوستام.

و چاره‌ای نیست جز تحمل، تحمل و تحمل…

کاش زودتر گورتونو گم کنید و برید.

الحق که ایرج میرزا قشنگ گفته:

خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند

هر چیز در این خانه بی برگ و نوا بود.


گفتند چنینیم و چنانیم دریغا،

اینها همه لالایی خواباندن ما بود!


ای کاش در دیزی ما باز نمی ماند

یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود!



بیاید از اوضاعتون خبر بدید :(

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۰ | ۱۴:۵۴ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌


این دنیا شبیه داشاقه رابرت، دوستش ندارم.

+ ۱۴۰۴/۹/۸ | ۰۴:۲۷ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

امروز به مامان گفتم خوش به حالت، زیادی به مردها امیدواری.

من به نقطه‌ای رسیدم که دیگه وفاداری هیچ مردی رو نمیتونم باور کنم، حتی عاشق‌ترین‌ها رو.

امان از این روزگار...

+ ۱۴۰۴/۶/۳۰ | ۰۲:۱۹ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

دلم برای دنیای اینجا و صفا و صمیمیتش تنگ شده.

بیرونِ وبلاگ همه‌چیز زیادی بزرگونه‌ست و من؟

هنوز زیادی کوچیکم واسه این همه داستان :)

دلم پستای چالشی، وبلاگ شلوغ، دوستای زیاد و آدمای امن میخواد.

نمیدونم.

شایدم چیزای دیگه‌ای میخوام که به زبون نمیارمشون. =)


+پس‌فردا اولین روز ترم هفته، کِی اینقدر بزرگ شدم رو نمیدونم!

به عقیده‌ی من آدمیزاد به تغییر زنده‌ست!

+ ۱۴۰۴/۶/۴ | ۰۲:۵۳ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

ولی تغییر چقدر خوبه!

تغییر ظاهری

تغییر رفتاری‌

تغییر ارتباطای زندگیش

تغییر عادتا

تغییر نحوه برخورد با هر مسئله

از تغییر خوشم میاد

خصوصا تغییرات مثبتی که آدم‌ها برات خوشحال نمیشن بابتشون!

تغییرات درست و حسابی که فقط آدم حسابی‌های زندگیت رو خوشحال می‌کنه(:


و سلام بر مرداد عزیزم!

+ ۱۴۰۴/۵/۱ | ۲۳:۲۶ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

دلم میخواد بعد مدت‌ها بنویسم!

از حال نسبتا خوبی که دارم

از اتفاقاتی که جدیدا افتاده و یه لبخند کوچولو آورده گوشه کنار لبم :)

از دوستایی که تازگیا دیدم و کنارشون دوباره حس کردم زنده‌ام!

میدونی؟ حرف زیاده واسه گفتن

نمیدونم چقدر دیگه قراره تو یه وضعیت بلاتکلیف با آرامش قبل طوفان بمونیم

نمیدونم چقدر دیگه قراره زنده بمونیم و پست بنویسیم و شرح حال بدیم :)

حتی نمیدونم این نوشته‌ها قراره تا چند سال دیگه بمونن و بهشون دسترسی داریم

اما میدونم که تو این لحظه هیچی نمیخوام بجز بودن و موندن کنار عزیزای قلبم.

هیچی بجز حداقل یک بار بغل دوستایی که همیشه ازم دور بودن و دور موندن و معلوم نیست کی میتونم اون‌طور که دلم میخواد بچلونمشون و فشارشون بدم. :)

وبلاگ نویسی روی زندگی حقیقی من تاثیرات خیلی بزرگ و زیادی داشت و داره و احتمالا هیچ‌وقت هم قرار نیست آثارش پاک بشه.

از ورود به این دنیا ابداً پشیمون نیستم، اما از یک‌ سری کارهای گذشته چرا!

نمیدونم واقعا میشه یچیزایی رو دوباره شروع کرد یا نه، اما بسم الله‌اش رو گفتم :)

دلم میخواد ببینم زمان قراره چه بلاهایی سرم بیاره :)))))

تا اینجاش که درست حسابی تلاش کرده تا بزرگ و عاقل بشم!

اگه هنوزم میخونید منو، دیگه واقعنی بوس بهتون :))

چون بعد این خرابی اخیر، بیانی‌ها از قبل هم کمتر شدن….

و بالاخره! بیان رو خدا آزاد کرد :)

+ ۱۴۰۴/۴/۲۱ | ۲۰:۵۶ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

نمیدونم چجوری بگم ولی خیلی خوشحالم که دوباره اینجا زنده شد :)))

مخصوصا که بخش آمارهاش هم برگشته و امیدوار شدم نسبت به غیرفعال نشدنش :)))

این مدت خیلی اتفاقا افتاد

خیلی حرفا دارم و داشتم که بزنم

میام سر فرصت میگم خدمتتون :)

فعلا گفتم یه سلامی بگم و برمممم🫵🏼

دلم تنگه مث ابرای تیره...

+ ۱۴۰۴/۳/۶ | ۰۲:۵۳ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

گویا این نفرین ول کنِ من نیست که نیست😂

هعییی


+از ارتباطم با این میترسم.

بهتر بگم، از آدمایی که میان میان میان، یهو یه جا یچیز بهشون برمیخوره دیگه نمیان میترسم.

آدم‌هایی که… ولش کن!

ولی خب

در عین حال دوست‌داشتنی، مهربون و شیطونه.

باید در مورد این قضیه باهاش حتما حرف بزنم، روانم خسته‌تر از اونیه که همچین اتفاقی رو دوباره بخواد تجربه کنه.

نیومده داره جای خیلیا رو میگیره، بهش رو نمیدم ولی نمیدونم، شاید بتونه جا باز کنه تو دلم.

هنوز خیلی زوده واسه تصمیم‌گیری، خیلی خیلی زود.

ولی دلبریاش و زبون درازش مدنظرمه.

کاشکی می‌شد آینده رو دید

+ ۱۴۰۴/۲/۲۴ | ۰۲:۵۷ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

در گریز ناگزیرم
 گریه شد معنای لبخند…
ما گذشتیم و شکستیم
پشت سر پل‌های پیوند…
در عبور از مسلخ تن
 عشق ما از ما فنا بود…
باید از هم می‌گذشتیم
برتر از ما، عشق ما بود…
((:

تموم دنیا یک طرف، تو یک طرف عزیزم! عزیییزززززممم!

+ ۱۴۰۴/۲/۷ | ۰۳:۳۹ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

میانترمامونو کردن مثل پایان‌ترم.

بساط مراقب و کارت ورود به جلسه و فلان.

تقلب هم که از بیخ کلا کنکله.

نمرات هم یک راست تو سایت ثبت میشه و دیگه دست خود استاد نمیمونه که نمره کلاسی و فلان بهش اضافه بشه.

بعد حالا یه سریا بگن دانشگاه آزاد آسون میگیره.

آره بابا آسونه، فقط انقدر دانشکده بی‌پوله که راه هرگونه ارفاق و تقلبیو بستن رو دانشجو که زرت و زورت بیفته.

بعد کل امتحانا از ۶ تا ۱۱ اردیبهشته.

اصلا یه چیز کثافتیه که نگم.

منم امروز برنامه‌ریزی تولید دارم، یکشنبه کنترل کیفیت آماری، دوشنبه مهندسی فاکتورهای انسانی + تجزیه تحلیل و تصمیم‌گیری، چهارشنبه برنامه‌ریزی نگهداری و تعمیرات، پنجشنبه هم برنامه‌ریزی و کنترل موجودی۲.

به معنی واقعی کلمه دهنمون سرویسه.

بعد جالبیش اونجاست که سنگینی قضیه اندازه‌ی ترمه، نه میانترم!

خلاصه که حالمبد، خدا به روز دشمنمم نیاره این شرایط را.

سروش چقدر قشنگ میخونه اونجاش که میگه:

+ ۱۴۰۴/۲/۶ | ۱۶:۲۴ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

همه‌چی بعد تو شده شروع

بری تو کله‌ام نمیره فرو

....

نوشتن آغاز داشت، اما پایان؟ نورچ!

+ ۱۴۰۴/۲/۳ | ۱۴:۴۴ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

دلم تنگ شده واسه اینجا نوشتن…

برمیگردم!

حالمبد

+ ۱۴۰۴/۱/۲۲ | ۲۳:۱۷ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

شاهین شاهین شاهین!

تو و لیلی قرار بود الگوی عاشقا باشید، این کارا چیه؟ :))

الان دیگه چجوری آی لیلی رو گوش بدم و غصه نخورم؟

اصلا آی لیلی هیچی!

بقیه آهنگات چی😭😭😭

د آخه مرد حسابییییی😭

قرار نبود برینی تو باورهامون که!

یکم حرف بزنیم؟

+ ۱۴۰۴/۱/۱۸ | ۱۶:۱۰ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

۸‌ فاکینگ ساله که دارم مینویسم تو اینترنت

از زندگیم، خانوادم، روزهام…

بعضی وقتا به این فکر میکنم که آیا این نوشته‌ها اونقدری میمونن که قبل از مرگم بدم بچم هم بخونه؟

بعد به این فکر میکنم که اصلا دلم میخواد همچین کاری کنم؟

نمیدونم، به هیچ نتیجه‌ای‌ نمیرسم


+دوتا شاهکار از نولان رو تازگیا دیدم و منی که فیلم‌بین نیستم، کم کم دارم معتاد آثار این مرد میشم!

Interstellar و Inception 

طرز تفکرش جالبه

این که ارزش زمان رو یادآوری میکنه جالبه

و اون حالی که در نهایت بعد از پایان فیلماش داری هم جالبه :))


++عید نسبتاً خوبی بود.

اگر حضور عموم و کارها و حرفاش رو فاکتور بگیرم، حتی شاید بهترین عیدی بود که تا حالا گذروندم!

از شیراز قشنگ و سعدیه و حافظیه‌اش بگیر، تا کمتر‌ دیدن فامیل و تولدی که برای بابابزرگم گرفتیم و آره، خوب بود.

خداروشکر :)

حتی ۱۳ بدر هم با اینکه جایی رفتیم که یادآور بدترین اتفاق زندگیم بود، اما به لطف آدمایی که بودن قشنگ شد و خوش گذشت.

غروب ۱۳ بدر هم زیر بارون، با تاسیانِ علیرضا قربانی و یه بشقاب کیوی و پرتقال گذشت و عجیییییب چسبید!

امیدوارم ۱۴۰۴ همینجوری ناز بمونه، مهربون باشه و بغلمون کنه :)


+++اولین روز غیرتعطیل سال رو با کلاس رقص شروع کردم و کلیییی حس خوب.

مطمئنم خدا میسازه برامون، دوستمون داره، زیاد!


++++یکم از خودتون بگین برام :) 

دلم براتون خیلی تنگه!

اولین پست امسال؟

+ ۱۴۰۴/۱/۱ | ۲۲:۱۶ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

تو ۱۴۰۳ یاد گرفتم و عادت کردم که کمتر بنویسم، کمتر حرف بزنم و کمتر اطلاعات بدم.

ولی نمیدونم چرا به وبلاگ که میرسم، انگاری سفره‌ی دلم باز‌ میشه…

مینویسم و مینویسم و مینویسم و فرداش از حجم اطلاعاتی که دادم پرام میریزه و پیش‌نویس میکنم…

بزرگترین مشکلم تو ۱۴۰۳ حس نکردن‌های عمیق بود.

که خب به مرور زمان نمیدونم عادت کردم بهش یا اون حسه رو پیدا کردم که کمرنگ شد برام…

دلم واسه ۱۴۰۳ تنگ میشه.

سال بازگشت به زندگی بود برام..


+عیدتون مبارک :)❤️

الهی که بهترینا براتون رقم بخوره و لبخندتون هیچ‌وقت پاک نشه(:

دلم تنگ شده بود واسه‌ی این پستای از هر دری، دری وری‌طور (:

+ ۱۴۰۳/۱۲/۲۲ | ۰۱:۰۹ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

دم عیده و زندگیم رسما گره خورده (:

پر گره‌هایی شده که باز میشنا، ولی به شرطها و شروطها!

حل میشن ولی با دهن سرویسی.

امسال یه کاری رو با بچه‌ها شروع کردیم که نمی‌دونم تهش چیه، ولی دلم روشنه که میگیره، چون راهنمای گردن کلفتی داریم و بابا هم بعنوان اسپانسر برنامه حضور داره. 😂🙂‍↔️

حضور این مرد، عجیب آروم قلبمه..


+از دانشگاهم ماکسیمم یک، یک و نیم سال مونده(:

اینقدر زود تموم شد و اینقدر بهم خوش گذشت تو این مدت که از الان یه غم بزرگم که دست و پا درآورده!

نمیدونم بعد از لیسانس چی میشه و این کلافه‌ام می‌کنه.

بیشتر نگرانیم بابت دوستامه..

نمیدونم ارشد قراره چیکار کنم...

مامان میگه با دوستات همینجا بخونید باهم، خودم میگم شاید اگر واسه کنکور بخونم، انتخاب بهتری باشه.

در صورتی که میدونم جفتش هم وقت تلف کنیه!

ولی اگر بخوام کنکور بخونم، از بچه‌ها جدا میشم و این دغدغه‌ی فعلیمه..


++دلم واسه‌ی خودش نه، ولی واسه دلقک‌بازیاش و نیش بازم موقع صحبت باهاش تنگ شده و فقط دو شب گذشته.

نکنه بگا رفتم و خودم خبر ندارم؟


+++دوباره افتادم تو دور لاغری.

تا تابستون باربی ساعت شنی نشم، دیگه فقط خودکشی. 🙏🏼

بااایددد حداقل ۵۵ بشم.

و این وسط اگه لازم باشه، بعد عید باشگاه هم مینویسم.


++++یه لاک زرشکی دلبری زدم که اصلا آخ!

خودم از دیشب هی دارم قربون صدقه‌شون میرم اینقدر که ناز شدن.💅


+++++ولی بیاید قبول کنیم که روشن کردن سماور اصلا کار راحتی نیست.

نزدیک بود خودم و هدیه و دفتر رو باهم آتیش بزنم. 🥰

از امشب و جوجه‌هام :)

+ ۱۴۰۳/۱۲/۱۶ | ۲۳:۵۳ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

اگه میدونستم اینقدر زیادید که خب بیشتر ستاره‌امو روشن می‌کردم(:

مرسی که هستین و بودنتون رو اعلام کردین، خیلی زیاد خوشحالم کردین، ماچ به کله‌تون💕


+از وقتی میرم کلاس رقص عربی، توجهم به انرژی‌ زنانه‌ام هزار برابر شده و قشنگگگ تغییرات رو حس می‌کنم. 😂

تست آرکتایپ هم که بعد از دو سال دادم، تغییر کرده بودم و آفرودیتم شده بود دوم و دیمیترم هم کمتر شده بود. :)

حتی پرسفون هم خیلی اومده بود بالا و اول شده بود!

خلاصه که تغییرات شخصیتیِ عالی و رضایت‌بخش! 😌

بعد طبق همین قضیه و عادتی که از قبل داشتم که با جوجه‌هام برقصم تو مهمونیا، امشب یه مرحله آوردمشون جلو و مجبورشون کردم که تو جمع برقصن بجای اتاق.

و خب اولش غر زدن، ولی گوش کردن و نتیجه‌اش شد کلی رقص وسط جمع و نفری ۲۰۰ تومن شاباش و دوتا ویدیو مسیج از رقصشون. :))

حالا از کیا حرف میزنم اصلا؟ از بارانا و فاطمه‌ی ۶ و ۸ ساله. :)

خلاصه که ترکوندیم!

حتی عربی هم یادشون دادم یه کوچولو، بهشون گفتم موهاشونو باز کنن و با موهاشون عشوه بیان :)

امشب صحنه‌های خیلی کیوتی رو مشاهده کردممم😭❤️

دلم تنگ شده بود واسه وقت گذروندن با کوچولوها.

اینم بذارید ذکر کنم که از فاکینگ ۷ صبح دانشگاه بودم تا ۴ غروب و از دانشگاه هم نرفتم خونه.

پیاده و تنهایی رفتم مهمونی تا مامانم‌اینا هم بیان خودشون🦦

قشنگ له شدم امروز و امشب😂

ولی خوش گذشت و راضی‌ام به شدت :)

اتفاق و ماجراهای ناجور هم داشتیم که خب مهم نیست، فقط حال خوبیا فعلا شِیر میشن😌❤️

خاموشا روشن بشید ببینممم

+ ۱۴۰۳/۱۲/۱۳ | ۱۵:۴۷ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

دیشب هی اومدم پست بذارم براتون، ولی همش چسناله میومد، دیگه کنسل کردم.

ولی امروز با کلیییی حال خوب اومدم ببینم چه خبراااا؟

چیکارا می‌کنید؟

زندگیا به کامه؟ یا ناکام؟

من که خوش‌حال و شاد و خندانمممم

قدر دنیا رو میدانمممم

اگه هنوز میخونید اینجا رو، در حد حتی یه نقطه هم که شده، روشن بشید ببینم کیا هستن هنوز :)

بوس

ع خدا موخوام بده درد فراموشی!

+ ۱۴۰۳/۱۲/۴ | ۰۱:۳۲ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

و دلتنگی‌ای که حتی نمی‌دونم واسه‌ی کی و چیه، ولی بدجور بیخ قلبمو گرفته...


+عنوان رو با لهجه‌ی کوردی نخونید ناراحت میشم(:

روزگار نامرد(:

+ ۱۴۰۳/۱۱/۳۰ | ۰۳:۵۶ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

پشمام ریخته از این زندگی...

شب میخوابی صبح پا میشی میبینی یکی از خوش‌قلب‌ترین آدمای دورت تو جوونی سکته مغزی کرده و لال و یه سمتش کامل فلج شده...

شب میخوابی و صبح میبینی اون آدم ساکته‌ی زندگیت تا خرخره درگیرته و حتی روحتم خبر نداشته...

شب هزارتا فکر و ایده داری و صبح؟ روزمره‌ی خالص

شب یه دنیا غم داری و صبح سرزنده‌ترین آدم روی کره‌ی زمینی..

نمیدونم بخندم؟ گریه کنم؟ بشینم و فقط تماشا کنم؟

نمیدونم!

کاش زودتر skip کنیم از این مرحله، شاید یه ذره همه‌چیز طبیعی‌تر شه...

تحقیق۲ ننگ به نیرنگ تو

+ ۱۴۰۳/۱۰/۲۰ | ۰۲:۰۲ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

اگه این دوتا امتحان آخرو مثل آدم پاس کنم تموم شن فقط واقعا خوشحال میشم.

دیگر نمیتانم ادامه دهم.

هلپ می خدا جون، هلپپپپ مییییی.

تحقیق ۲ی کوفتی

+ ۱۴۰۳/۱۰/۱۸ | ۲۰:۱۹ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

حس میکنم اگه استادم الان روبه‌روم بود، جزوه‌امو میکوبیدم تو سرش و بعد ریز ریزش میکردم میریختم تو صورتش.

بعدشم خودش و جزوه‌اشو باهم آتیش میزدم.

زنیکه خاکبرسر.

یه کلمه از این صاحاب مرده رو سر کلاس درس ندادههههه.

من چجوری اینو تو دو روز جمع کنم آخه پدسگ.

میخوام دلاتونو ببرم به فصل امتحانا

+ ۱۴۰۳/۱۰/۷ | ۰۱:۳۱ | ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌

دوباره امتحانام شروع شد و ساعت خواب من چپکی شد(:

علی‌رغم اینکه ترم فرده و وضعیت نامناسب، ولی نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه که خوبه آخرش.

نصف شبا تازه زبونم باز میشه، احتمالا قراره که تند تند آپدیت کنم تا آخر دی.

صبور باشید. (:

خاطرات یک عدد الکی شاد!
about us

انقدر از بیان تعریف شنیدیم که ما نیز آمدیم!
-صاحب این وبلاگ اعصاب سالمی ندارد ، جهت درگیری هرچه کمتر حد خود را رعایت کنید.
آرشیو یک سال و اندی فعالیت در بلاگفا : nasiiiam.blogfa.com