این دنیا شبیه داشاقه رابرت، دوستش ندارم.
امروز به مامان گفتم خوش به حالت، زیادی به مردها امیدواری.
من به نقطهای رسیدم که دیگه وفاداری هیچ مردی رو نمیتونم باور کنم، حتی عاشقترینها رو.
امروز به مامان گفتم خوش به حالت، زیادی به مردها امیدواری.
من به نقطهای رسیدم که دیگه وفاداری هیچ مردی رو نمیتونم باور کنم، حتی عاشقترینها رو.
دلم برای دنیای اینجا و صفا و صمیمیتش تنگ شده.
بیرونِ وبلاگ همهچیز زیادی بزرگونهست و من؟
هنوز زیادی کوچیکم واسه این همه داستان :)
دلم پستای چالشی، وبلاگ شلوغ، دوستای زیاد و آدمای امن میخواد.
نمیدونم.
شایدم چیزای دیگهای میخوام که به زبون نمیارمشون. =)
+پسفردا اولین روز ترم هفته، کِی اینقدر بزرگ شدم رو نمیدونم!
ولی تغییر چقدر خوبه!
تغییر ظاهری
تغییر رفتاری
تغییر ارتباطای زندگیش
تغییر عادتا
تغییر نحوه برخورد با هر مسئله
از تغییر خوشم میاد
خصوصا تغییرات مثبتی که آدمها برات خوشحال نمیشن بابتشون!
تغییرات درست و حسابی که فقط آدم حسابیهای زندگیت رو خوشحال میکنه(:
دلم میخواد بعد مدتها بنویسم!
از حال نسبتا خوبی که دارم
از اتفاقاتی که جدیدا افتاده و یه لبخند کوچولو آورده گوشه کنار لبم :)
از دوستایی که تازگیا دیدم و کنارشون دوباره حس کردم زندهام!
میدونی؟ حرف زیاده واسه گفتن
نمیدونم چقدر دیگه قراره تو یه وضعیت بلاتکلیف با آرامش قبل طوفان بمونیم
نمیدونم چقدر دیگه قراره زنده بمونیم و پست بنویسیم و شرح حال بدیم :)
حتی نمیدونم این نوشتهها قراره تا چند سال دیگه بمونن و بهشون دسترسی داریم
اما میدونم که تو این لحظه هیچی نمیخوام بجز بودن و موندن کنار عزیزای قلبم.
هیچی بجز حداقل یک بار بغل دوستایی که همیشه ازم دور بودن و دور موندن و معلوم نیست کی میتونم اونطور که دلم میخواد بچلونمشون و فشارشون بدم. :)
وبلاگ نویسی روی زندگی حقیقی من تاثیرات خیلی بزرگ و زیادی داشت و داره و احتمالا هیچوقت هم قرار نیست آثارش پاک بشه.
از ورود به این دنیا ابداً پشیمون نیستم، اما از یک سری کارهای گذشته چرا!
نمیدونم واقعا میشه یچیزایی رو دوباره شروع کرد یا نه، اما بسم اللهاش رو گفتم :)
دلم میخواد ببینم زمان قراره چه بلاهایی سرم بیاره :)))))
تا اینجاش که درست حسابی تلاش کرده تا بزرگ و عاقل بشم!
اگه هنوزم میخونید منو، دیگه واقعنی بوس بهتون :))
چون بعد این خرابی اخیر، بیانیها از قبل هم کمتر شدن….
نمیدونم چجوری بگم ولی خیلی خوشحالم که دوباره اینجا زنده شد :)))
مخصوصا که بخش آمارهاش هم برگشته و امیدوار شدم نسبت به غیرفعال نشدنش :)))
این مدت خیلی اتفاقا افتاد
خیلی حرفا دارم و داشتم که بزنم
میام سر فرصت میگم خدمتتون :)
فعلا گفتم یه سلامی بگم و برمممم🫵🏼
گویا این نفرین ول کنِ من نیست که نیست😂
هعییی
+از ارتباطم با این میترسم.
بهتر بگم، از آدمایی که میان میان میان، یهو یه جا یچیز بهشون برمیخوره دیگه نمیان میترسم.
آدمهایی که… ولش کن!
ولی خب
در عین حال دوستداشتنی، مهربون و شیطونه.
باید در مورد این قضیه باهاش حتما حرف بزنم، روانم خستهتر از اونیه که همچین اتفاقی رو دوباره بخواد تجربه کنه.
نیومده داره جای خیلیا رو میگیره، بهش رو نمیدم ولی نمیدونم، شاید بتونه جا باز کنه تو دلم.
هنوز خیلی زوده واسه تصمیمگیری، خیلی خیلی زود.
ولی دلبریاش و زبون درازش مدنظرمه.
میانترمامونو کردن مثل پایانترم.
بساط مراقب و کارت ورود به جلسه و فلان.
تقلب هم که از بیخ کلا کنکله.
نمرات هم یک راست تو سایت ثبت میشه و دیگه دست خود استاد نمیمونه که نمره کلاسی و فلان بهش اضافه بشه.
بعد حالا یه سریا بگن دانشگاه آزاد آسون میگیره.
آره بابا آسونه، فقط انقدر دانشکده بیپوله که راه هرگونه ارفاق و تقلبیو بستن رو دانشجو که زرت و زورت بیفته.
بعد کل امتحانا از ۶ تا ۱۱ اردیبهشته.
اصلا یه چیز کثافتیه که نگم.
منم امروز برنامهریزی تولید دارم، یکشنبه کنترل کیفیت آماری، دوشنبه مهندسی فاکتورهای انسانی + تجزیه تحلیل و تصمیمگیری، چهارشنبه برنامهریزی نگهداری و تعمیرات، پنجشنبه هم برنامهریزی و کنترل موجودی۲.
به معنی واقعی کلمه دهنمون سرویسه.
بعد جالبیش اونجاست که سنگینی قضیه اندازهی ترمه، نه میانترم!
خلاصه که حالمبد، خدا به روز دشمنمم نیاره این شرایط را.
همهچی بعد تو شده شروع
بری تو کلهام نمیره فرو
....
دلم تنگ شده واسه اینجا نوشتن…
برمیگردم!
شاهین شاهین شاهین!
تو و لیلی قرار بود الگوی عاشقا باشید، این کارا چیه؟ :))
الان دیگه چجوری آی لیلی رو گوش بدم و غصه نخورم؟
اصلا آی لیلی هیچی!
بقیه آهنگات چی😭😭😭
د آخه مرد حسابییییی😭
قرار نبود برینی تو باورهامون که!
۸ فاکینگ ساله که دارم مینویسم تو اینترنت
از زندگیم، خانوادم، روزهام…
بعضی وقتا به این فکر میکنم که آیا این نوشتهها اونقدری میمونن که قبل از مرگم بدم بچم هم بخونه؟
بعد به این فکر میکنم که اصلا دلم میخواد همچین کاری کنم؟
نمیدونم، به هیچ نتیجهای نمیرسم
+دوتا شاهکار از نولان رو تازگیا دیدم و منی که فیلمبین نیستم، کم کم دارم معتاد آثار این مرد میشم!
Interstellar و Inception
طرز تفکرش جالبه
این که ارزش زمان رو یادآوری میکنه جالبه
و اون حالی که در نهایت بعد از پایان فیلماش داری هم جالبه :))
++عید نسبتاً خوبی بود.
اگر حضور عموم و کارها و حرفاش رو فاکتور بگیرم، حتی شاید بهترین عیدی بود که تا حالا گذروندم!
از شیراز قشنگ و سعدیه و حافظیهاش بگیر، تا کمتر دیدن فامیل و تولدی که برای بابابزرگم گرفتیم و آره، خوب بود.
خداروشکر :)
حتی ۱۳ بدر هم با اینکه جایی رفتیم که یادآور بدترین اتفاق زندگیم بود، اما به لطف آدمایی که بودن قشنگ شد و خوش گذشت.
غروب ۱۳ بدر هم زیر بارون، با تاسیانِ علیرضا قربانی و یه بشقاب کیوی و پرتقال گذشت و عجیییییب چسبید!
امیدوارم ۱۴۰۴ همینجوری ناز بمونه، مهربون باشه و بغلمون کنه :)
+++اولین روز غیرتعطیل سال رو با کلاس رقص شروع کردم و کلیییی حس خوب.
مطمئنم خدا میسازه برامون، دوستمون داره، زیاد!
++++یکم از خودتون بگین برام :)
دلم براتون خیلی تنگه!
تو ۱۴۰۳ یاد گرفتم و عادت کردم که کمتر بنویسم، کمتر حرف بزنم و کمتر اطلاعات بدم.
ولی نمیدونم چرا به وبلاگ که میرسم، انگاری سفرهی دلم باز میشه…
مینویسم و مینویسم و مینویسم و فرداش از حجم اطلاعاتی که دادم پرام میریزه و پیشنویس میکنم…
بزرگترین مشکلم تو ۱۴۰۳ حس نکردنهای عمیق بود.
که خب به مرور زمان نمیدونم عادت کردم بهش یا اون حسه رو پیدا کردم که کمرنگ شد برام…
دلم واسه ۱۴۰۳ تنگ میشه.
سال بازگشت به زندگی بود برام..
+عیدتون مبارک :)❤️
الهی که بهترینا براتون رقم بخوره و لبخندتون هیچوقت پاک نشه(:
دم عیده و زندگیم رسما گره خورده (:
پر گرههایی شده که باز میشنا، ولی به شرطها و شروطها!
حل میشن ولی با دهن سرویسی.
امسال یه کاری رو با بچهها شروع کردیم که نمیدونم تهش چیه، ولی دلم روشنه که میگیره، چون راهنمای گردن کلفتی داریم و بابا هم بعنوان اسپانسر برنامه حضور داره. 😂🙂↔️
حضور این مرد، عجیب آروم قلبمه..
+از دانشگاهم ماکسیمم یک، یک و نیم سال مونده(:
اینقدر زود تموم شد و اینقدر بهم خوش گذشت تو این مدت که از الان یه غم بزرگم که دست و پا درآورده!
نمیدونم بعد از لیسانس چی میشه و این کلافهام میکنه.
بیشتر نگرانیم بابت دوستامه..
نمیدونم ارشد قراره چیکار کنم...
مامان میگه با دوستات همینجا بخونید باهم، خودم میگم شاید اگر واسه کنکور بخونم، انتخاب بهتری باشه.
در صورتی که میدونم جفتش هم وقت تلف کنیه!
ولی اگر بخوام کنکور بخونم، از بچهها جدا میشم و این دغدغهی فعلیمه..
++دلم واسهی خودش نه، ولی واسه دلقکبازیاش و نیش بازم موقع صحبت باهاش تنگ شده و فقط دو شب گذشته.
نکنه بگا رفتم و خودم خبر ندارم؟
+++دوباره افتادم تو دور لاغری.
تا تابستون باربی ساعت شنی نشم، دیگه فقط خودکشی. 🙏🏼
بااایددد حداقل ۵۵ بشم.
و این وسط اگه لازم باشه، بعد عید باشگاه هم مینویسم.
++++یه لاک زرشکی دلبری زدم که اصلا آخ!
خودم از دیشب هی دارم قربون صدقهشون میرم اینقدر که ناز شدن.💅
+++++ولی بیاید قبول کنیم که روشن کردن سماور اصلا کار راحتی نیست.
نزدیک بود خودم و هدیه و دفتر رو باهم آتیش بزنم. 🥰
اگه میدونستم اینقدر زیادید که خب بیشتر ستارهامو روشن میکردم(:
مرسی که هستین و بودنتون رو اعلام کردین، خیلی زیاد خوشحالم کردین، ماچ به کلهتون💕
+از وقتی میرم کلاس رقص عربی، توجهم به انرژی زنانهام هزار برابر شده و قشنگگگ تغییرات رو حس میکنم. 😂
تست آرکتایپ هم که بعد از دو سال دادم، تغییر کرده بودم و آفرودیتم شده بود دوم و دیمیترم هم کمتر شده بود. :)
حتی پرسفون هم خیلی اومده بود بالا و اول شده بود!
خلاصه که تغییرات شخصیتیِ عالی و رضایتبخش! 😌
بعد طبق همین قضیه و عادتی که از قبل داشتم که با جوجههام برقصم تو مهمونیا، امشب یه مرحله آوردمشون جلو و مجبورشون کردم که تو جمع برقصن بجای اتاق.
و خب اولش غر زدن، ولی گوش کردن و نتیجهاش شد کلی رقص وسط جمع و نفری ۲۰۰ تومن شاباش و دوتا ویدیو مسیج از رقصشون. :))
حالا از کیا حرف میزنم اصلا؟ از بارانا و فاطمهی ۶ و ۸ ساله. :)
خلاصه که ترکوندیم!
حتی عربی هم یادشون دادم یه کوچولو، بهشون گفتم موهاشونو باز کنن و با موهاشون عشوه بیان :)
امشب صحنههای خیلی کیوتی رو مشاهده کردممم😭❤️
دلم تنگ شده بود واسه وقت گذروندن با کوچولوها.
اینم بذارید ذکر کنم که از فاکینگ ۷ صبح دانشگاه بودم تا ۴ غروب و از دانشگاه هم نرفتم خونه.
پیاده و تنهایی رفتم مهمونی تا مامانماینا هم بیان خودشون🦦
قشنگ له شدم امروز و امشب😂
ولی خوش گذشت و راضیام به شدت :)
اتفاق و ماجراهای ناجور هم داشتیم که خب مهم نیست، فقط حال خوبیا فعلا شِیر میشن😌❤️
دیشب هی اومدم پست بذارم براتون، ولی همش چسناله میومد، دیگه کنسل کردم.
ولی امروز با کلیییی حال خوب اومدم ببینم چه خبراااا؟
چیکارا میکنید؟
زندگیا به کامه؟ یا ناکام؟
من که خوشحال و شاد و خندانمممم
قدر دنیا رو میدانمممم
اگه هنوز میخونید اینجا رو، در حد حتی یه نقطه هم که شده، روشن بشید ببینم کیا هستن هنوز :)
بوس
و دلتنگیای که حتی نمیدونم واسهی کی و چیه، ولی بدجور بیخ قلبمو گرفته...
+عنوان رو با لهجهی کوردی نخونید ناراحت میشم(:
پشمام ریخته از این زندگی...
شب میخوابی صبح پا میشی میبینی یکی از خوشقلبترین آدمای دورت تو جوونی سکته مغزی کرده و لال و یه سمتش کامل فلج شده...
شب میخوابی و صبح میبینی اون آدم ساکتهی زندگیت تا خرخره درگیرته و حتی روحتم خبر نداشته...
شب هزارتا فکر و ایده داری و صبح؟ روزمرهی خالص
شب یه دنیا غم داری و صبح سرزندهترین آدم روی کرهی زمینی..
نمیدونم بخندم؟ گریه کنم؟ بشینم و فقط تماشا کنم؟
نمیدونم!
کاش زودتر skip کنیم از این مرحله، شاید یه ذره همهچیز طبیعیتر شه...
اگه این دوتا امتحان آخرو مثل آدم پاس کنم تموم شن فقط واقعا خوشحال میشم.
دیگر نمیتانم ادامه دهم.
هلپ می خدا جون، هلپپپپ مییییی.
حس میکنم اگه استادم الان روبهروم بود، جزوهامو میکوبیدم تو سرش و بعد ریز ریزش میکردم میریختم تو صورتش.
بعدشم خودش و جزوهاشو باهم آتیش میزدم.
زنیکه خاکبرسر.
یه کلمه از این صاحاب مرده رو سر کلاس درس ندادههههه.
من چجوری اینو تو دو روز جمع کنم آخه پدسگ.
دوباره امتحانام شروع شد و ساعت خواب من چپکی شد(:
علیرغم اینکه ترم فرده و وضعیت نامناسب، ولی نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه که خوبه آخرش.
نصف شبا تازه زبونم باز میشه، احتمالا قراره که تند تند آپدیت کنم تا آخر دی.
صبور باشید. (:
شخم زدن خاطرههای قدیم وبلاگی جزو کارای مورد علاقهامه...
دلم تنگ شد واسه اون زمانا و شلوغی وبلاگامون...
چی به سر این بلاگستان اومد؟ :(
حقیقتا زندگی وقتی احمق باشی، بیشتر خوش میگذره.
دلم واسه زمان احمق بودنم تنگ میشه...
نمیگم الان کاملا بالغ و فلانمها! نه.
میگم از قبل پختهتر شدم و به همین نسبت، زندگی هم سختتر شده...
امروز بعد مدتها یه آشپزی درست حسابی کردم.
شاید سختترین غذایی که تا حالا درست کردم، همین امروزی بود.
انار پلو!
اولین بارم بود، مامانم خونه نبود و اگرم بود، اونم بلد نبود.
برنج آبکشی بلد نبودم اصلا، فقط دمی گذاشته بودم قبلا.
خلاصه که ۴، ۵ ساعت تمام سرپا بودم و نتیجهاش؟
شد یه انار پلوی درست حسابی + ژله + پاستیل :)
اعصابم اینقدر آروم بود که نگم براتون.
واقعا آشپزی از هرچیزی بیشتر به آدم آرامش میده.
+متاسفانه فردا و پسفردا دانشگاه تعطیله و آخه ته ترم چه وقت تعطیلیه؟
کلی از کارا و پروژهها رو هوا مونده...
فردا باید بشینم یه کارایی کنم.
++مغزم حتی واسه یک ثانیه هم خالی نمیشه.
درگیریای مختلفی که شاید ۷۰ درصدشون واقعا چرت هم باشن، ولی هستن دیگه.
راه حلم برای از بین بردنشون، برگشتن به آغوش سریاله...
اینجوری مغزم برای یه تایمی فقط روی داستان سریالم متمرکز میشه و تقریبا راحتترم میتونم برم سراغ درسهام.
+++شما چه خبرا؟ از خودتون بگید برام...
دلم براتون تنگه :)
فقط میدونم که بعضی وقتا، زیادی ازش ممنونم و براش احترام قائلم.
تو اوج بچگی جفتمون بود و میتونست هر کاری بکنه...
ولی بزرگی کرد.
مرسی.
جدی مرسی.
بابت خیلی چیزها.
خیلی کارایی که میتونستی و نکردی.
این چهارچوب داشتنا برام ارزش داره.
زیاد.
نمیدونم میخونی اینو یا نه
میخواستم در قالب پیام بهت بگم، ولی خب..
خلاصه که اگه میخونیش، خیلی دمت گرمه.
حتی با وجود گذشتن این همه مدت.
ارتباط الانم با مامانمو خیلی دوست دارم. :)))
قشنگ شده یه دوست صمیمی برام.
و تقریبا از همهچیز براش میگم، با اندکی سانسور. 😂
ولی خوبه، راضیام.
با بابامم دوباره خیلی خوب شدم.
گیراش سر جاشه، ولی خب من سعی میکنم به پرنسس درونش بیشتر توجه کنم تا نتیجهی بهتریام بگیرم. 😂
خلاصه که راضیام. =)
شبای امتحان هرکاری برام جذابه جز اون درس کوفتی.
کلا سر جمع ۱۵ صفحه نیست، بعد نمیتونم یه جا بند بشم بخونمش.
زنیکههههه.
فردا که رفتی و دو سه مدل نمونه سوال داد و فهمیدی مثل یک زیبارو گیر کردی توی گِل، اون وقت بهت میگم یه من ماست، چقدر کره داره.